خانه » آرشیو برچسب: لوریس چکناواریان

بایگانی برچسب ها: لوریس چکناواریان

لوریس چکناواریان: هر روز عشق را تجربه می‌کنم

لوریس چکناواریان: هر روز عشق را تجربه می‌کنم

لوریس چکناواریان: هر روز عشق را تجربه می‌کنم

ایران هفتاد و چند میلیون نفر جمعیت دارد. تصور کنید قلب‌ چند نفر از این هفتاد و چند میلیون برای ایران می‌تپد؟ اینکه دل‌شان بخواهد هر صبح که بلند می‌شوند، با لبخندشان، با درست انجام دادن کارشان -مهم نیست چه کاری و در چه موقعیت اجتماعی- با احترام‌شان به حقوق دیگران،‌ با درست رفتار کردن‌شان، تلاش کنند که سرزمین‌شان گامی رو به جلو بردارد؟ لابد زیادند؛ لااقل امیدواریم که زیاد باشند.

در میان این آدم‌ها اما «لوریس چکناواریان» یک ایرانی تمام است. ۸۰ سال پیش در بروجرد به دنیا آمده و خودش را بیش از هر کسی ایرانی می‌داند. ۸۰ سال؟‌ این یک شوخی بزرگ است. اصلاً همین حالا که این جمله را خواندید، دست‌تان را به نزدیک‌ترین تخته‌ی دور و برتان بزنید! «لوریس» جوان با آن همه سرزندگی و انگیزه، با این ذهن خلاق که همچنان سمفونی‌های پیچیده‌اش مثال‌زدنی است، با این همه خوش‌لباسی، با این اعداد و ارقام بیگانه است. اصلاً مگر نه اینکه سن و سال یک عدد است؟ این عدد هر چه می‌خواهد بگوید.

آشنایی و معاشرت با «لوریس» یک بخت است. می‌توانی ساعت‌ها بنشینی روبه‌رویش در آن خانه‌ی خاص و قدیمی در خیابان سی‌تیر یا در کافه «نادری» یا همین دفتر سایت و او گل بگوید و شما گل بشنوید. طوری از عشق به «خداوند» می‌گوید که انگار دارد از دوستی نزدیک سخن می‌گوید. او می‌گوید قلب آدم، کوچک است؛ اما بی‌نهایت جا برای عشق دارد. راست می‌گوید؛ عشق هفتاد و چند میلیون آدم در قلب اوست و عشق او در قلب میلیون‌ها نفر.

خواندن این گفت‌وگو را از دست ندهید. شاید با نگاهی دیگر با «عشق» روبه‌رو شدید.

ادامه مطلب

نمایشگاه نقاشی‌های لوریس چکناواریان برگزار شد

نمایشگاه نقاشی‌های لوریس چکناواریان برگزار شد

نمایشگاه نقاشی‌های لوریس چکناواریان برگزار شد

نمایشگاه نقاشی‌های لوریس چکناواریان هفته‌ی گذشته افتتاح شد. آهنگساز و رهبر ارکستری که در دهه‌ی هشتم زندگی‌‌اش هنوز جوان است، هنوز بانشاط و برنامه‌های بسیاری برای آینده‌اش دارد. آهنگسازی که می‌گوید برای «فردا» کار می‌‌کند. اسم نمایشگاه «موسیقی روی بوم» است و آهنگسازِ برجسته، روی این نکته تاکید دارد که این آثار همان موسیقی‌هایی است که در ذهنش وجود دارد و حالا به جای نت، روی بوم کشیده شده است.

در نمایشگاهِ نقاشی‌های او همه آمده بودند. از مجید رجبی معمار (مدیر عامل خانه هنرمندان ایران)، دکتر محمد سریر (رئیس شورای عالی خانه هنرمندان)، سید کاظم سجادی (سفیر ایران در ارمنستان)، آرتاشس تومانیان (سفیر ارمنستان در ایران)، حمیدرضا نوربخش (مدیر عامل خانه موسیقی ایران)، فرزاد طالبی (مدیر کل دفتر موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی)، سید عبدالحسین مختاباد (رئیس کمیته هنر شورای اسلامی شهر تهران)، روبرت بگلریان (نماینده ارامنه در مجلس شورای اسلامی)، فخرالدین فخرالدینی، فرهاد فخرالدینی، فرزین پیروزپی، جواد بختیاری، رازمیک اوحانیان و دیگران تا ٥٠ اثر نقاشی با تکنیک اکریلیک روی بوم از آثار او را مشاهده کنند. در این نمایشگاه البته فیلمی از آثار چکناواریان نیز به نمایش درآمد و همچنین کارهایی در ابعاد مختلف به همراه روی جلد صفحه‌ها و پوسترهایی که برای کنسرت‌هایش در سراسر دنیا طراحی شده است، خودش می‌گوید: «اینها همان علامت‌های موسیقی هستند که من در آثار موسیقی‌ام از آنها استفاده می‌کنم و هر کدام از آنها بیان احساسات من در موسیقی است که لذت‌بخش هستند. ضمن اینکه تعدادی از تابلوهایی که در این نمایشگاه خواهید دید تحت تاثیر کشتار ارامنه و رنج‌هایی است که مادر من از این فضا کشیده و فکر می‌کنم آثاری هستند که می‌توانند مخاطب را تحت تاثیر قرار دهند.»

  • خسرو سینایی: لوریس چکناواریان برای من یک هنرمند و موزیسین واقعی است

اما یکی از مهمانان ویژه‌ی این نمایشگاه «خسرو سینایی» است. او با اشتیاق بسیار درباره‌ی آثارِ دوستِ قدیمی‌اش – این دو ۶۰ سال است که با یکدیگر دوست هستند- صحبت می‌کند و در گفت‌وگو با سایت «موسیقی ما» می‌گوید: قبل از هر چیز نظر من درباره‌ی «استاد چکناواریان» (هر چند از این کلمه زیاد سوءاستفاده می‌شود؛ اما می‌توانم درباره‌ی لوریس با آسودگی از این کلمه استفاده کنم) بر اساس یک رابطه‌‌ی ۵۰ ساله است. روزی کسی از من پرسید:‌ «فکر می‌کنی هنرمندی؟» گفتم:‌‌ »نمی‌توانم چنین ادعایی کنم؛ اما می‌توانم ادعا کنم که نزدیک ۶۰ سال با بسیاری از هنرمندان – از شاعر و نقاش و فیلمساز تا بازیگر و مجسمه‌ساز- ارتباط نزدیکی داشتم و اگرچه درباره‌ی خودم نمی‌توانم چنین اظهارنظر کنم؛ اما بر اساس ۶۰ سال ارتباط نزدیک با هنرمندان، این تشخیص در من شکل گرفته است که چه کسی واقعا هنرمند است و چه کسی می‌خواهد با زیرکی خودش را به عنوان هنرمند جا بزند. البته همیشه گفته‌ام بدترین هنرمندان هنرمندان «زورکی» هستند که خودشان را تحمیل می‌کنند. لوریس چکناواریان برای من یک هنرمند و موزیسین واقعی است؛ یعنی کسی که در وجودش دایم در حال جوشش است. سال‌ها پیش که جوان بودیم در جمع دوستانه‌امان، یک دفعه می‌گفت کلیدم یادم رفته است و زود باید به خانه بروم. من می‌دانستم که مساله‌ی او کلید نیست و یک تمی به مغزش رسیده و می‌خواهد قبل از اینکه آن را فراموش کند، پیاده‌اش کند. او همیشه با موسیقی زندگی کرد. در آهنگسازان ایرانی کمتر کسی را می‌شناسم را که با بزرگ‌ترین ارکسترهای دنیا از – امریکا تا هنگ‌کنگ –  هم به عنوان رهبر ارکستر و هم به عنوان آهنگساز فعالیت کرده باشد و بزرگ‌ترین کمپانی‌های نشر موسیقی آثارش را منتشر کرده باشند. در دورانی که نسل ما شکل گرفت در میان آهنگسازان و رهبران ارکستر لوریس پربارترین زندگی‌ها را داشته است.

با دیدن این نمایشگاه، نظریه‌ای که مدت‌هاست در من شکل گرفته است، دوباره برایم ثابت می‌شود. یادم می‌آید یک‌بار کسی از من پرسید سینمای شاعرانه یعنی چه؟ سینما و شعر چه ربطی به یکدیگر دارند؟‌ این من را به فکر فرو برد و بعد به این نتیجه رسیدم که کار من سینماست و سینما هنری است که از تصویر، ادبیات، موسیقی و غیره ترکیب شده است، آیا می‌شود اینها را با هم ترکیب کرد؟ سپس به این نتیجه رسیدم که اول باید هنر مثلا «شعر» را تعریف کنیم. آیا کلامی است که در کاغذ شکل می‌گیرد یا حس خلاقه‌ای است که در ذهن هنرمند شکل می‌گیرد و بسته به مهارت‌هایش ابزاری برای بیان آن را انتخاب می‌کند؟ این ابزار می‌تواند کلام، آوا، موسیقی، رنگ و طرح‌ باشد. به این ترتیب وقتی می‌بینم «لوریس» به عنوان یک آهنگساز بسیار مهم و بعد از یک عمر کار موسیقی، تصمیم می‌گیرد یک نمایشگاه نقاشی بگذارد، می‌گویم ایشان الان سعی کرده است برای ذهنیت خلاقِ هنرمندش، ابزار دیگری را استفاده کند. وقتی با خودش صحبت می‌کنم، می‌بینم اشعاری هم دارد؛ یعنی آن اشعار را هم به عنوان ابزاری انتخاب کرده است که آنچه در ذهن و وجودش می‌جوشد با این ابزار بیان کند. حالا ممکن است کسانی که تعصبی دارند، بگویند که هنرمند نقاش، سینما و شاعر باید از این ابزار مشخص استفاده کند، اما من می‌گویم این مهم نیست، چیزی که می‌تواند به عنوان یک مقوله‌ی پژوهشی مورد دقت قرار گیرد، این است که آیا آنچه در ذهن آهنگساز می‌گذرد، ‌وقتی بخواهد به تصویر درآید، به چه شکل در می‌آید؟ و این مهم است. من فکر می‌کنم خود آقای چکناواریان هرگز این ادعا را ندارد که به عنوان نقاش در تاریخ ماندگار شود او به خودش اجازه می‌دهد تا ذهنیات خودش را به تصویر بکشد.

خیلی از این تابلوها به ذات موسیقی بسیار نزدیک هستند، به این ترتیب من نه فقط خودم این طور فکر می‌کنم فکر می‌کنم تماشاگران هم اگر با این نگاه ببیند که منبع اصلی سرچشمه خلاقیت و ذهن هنرمند است و بقیه ابزار است و حالا هنرمند خلاق می‌تواند تصمیم بگیرد از کدام یکی از این ابزار برای بازتاب آنچه در ذهنش است استفاده کند و در این میان طبیعی است که همه‌ی این ابزارها به یک میزان تحت سلطه‌ی هنرمند نباشند.

همیشه به نسل جوان گفته‌ام اگر به دنبال هنر می‌روید تا پولدار شوید، نروید چون از هزاران هنرمند شاید یکی به موفقیت مالی برسد؛ اگر به دنبال هنر می‌روید که به شهرت برسید هم این کار را انجام ندهید، چون امروز شما مشهور می‌شوید، روز بعد کس دیگری. اگر به دنبال هنر می‌روید تا زیباتر زندگی کنید، حتما این کار را انجام دهید و حاصل کار چکناواریان دارد همین را می‌گوید. در سنی که بسیاری از مدیران کل و افسران باسابقه بازنشسته شده‌اند و می‌روند در پارک و شطرنج بازی می‌کنند لوریس همچنان خلق می‌کند و این خلق کردن زیباست. زیبایی برای خودش و مخاطبش به ارمغان می‌آورد و به همین خاطر من همیشه او را تشویق کرده‌ام و وقتی می‌گوید نمایشگاه بگذارم؟ می‌گویم تو یک عمر نشان دادی که هنرمند موفقی هستی و من کمتر هنرمندی را به اندازه‌ی تو در دنیا مشهور می‌شناسم، حالا باز می‌خواهی کاری انجام دهی که زندگی‌ات را پر و زیبا می‌کند حتما این کار را انجام بده. من به این موضوع اعتقاد دارم که هنرمند اگر هنرمند باشد تا بالاترین سنین خلاق زندگی می‌کند و هنوز احساس می‌کند که شاهکارش را خلق نکرده است و دارد فعالیت می‌کند به این ترتیب عالی زندگی می‌کند.

من با یک شعر صحبت‌هایم را پایان می‌دهم:
«روزی گفتم زندگی پوچ است، بی‌معناست
راست می‌گویی رفیقِ راه
زندگی یک لحظه‌ی تنهای توخالی است
خالی این لحظه را پر کن
زندگی عالی‌ است.» و لوریس عالی زندگی کرده است…

  • در ادامه‌ی این گفت‌وگو «لوریس چکناواریان» نیز به جمع اضافه شد:‌

خسرو سینایی: من به لوریس همیشه می‌گویم مایسترو، آقای مایسترو من گفتم لوریس زیبا زندگی می‌کند و زیبا خلق می‌کند و مثل خیلی‌ها ، وزرا و وکلا در این سن بازنشسته نیست و همیشه خلق می‌کند. گاهی با موسیقی خلق می‌کند و گاهی از ابزار دیگری استفاده می‌کند.

لوریس چکناواریان: هر کس هر طور فکر می‌کند باید زندگی کند. باید احساساتت را بگویی. خیلی ممنون که این حرف‌ها را زدی. من احساس می‌‌کنم تا آخر طول عمر همیشه باید درهای جدید را باز کرد. ممکن است این در نقاشی باشد یا هر چیز دیگر ی. من شعر هم می‌نویسم و می‌خواهم فیلم هم بازی می‌کنم. بعد دوباره به سمت آهنگسازی می‌روم. با این تجربه‌ها شاید آهنگ‌های بهتری بنویسم.

خسرو سینایی: اگر هنرمند واقعا هنرمند باشد، هرگز پیر نمی‌شود.

لوریس چکناواریان: هنوز فکر می‌کنم کاری که باید انجام دهم را نداده‌ام و این تابلوها، شعرها، داستان‌ها، بازیگری به من کمک می‌کند. هنر از مردم می‌آید و به مردم بازمی‌گردد. خیلی مهم است که ارتباط با مردم قطع نشود.
خسرو سینایی: یعنی زندگی کند و از فضای زندگی الهام بگیرد.

لوریس چکناواریان: من هیچ‌وقت خودم را جدی نمی‌گیرم، چون اگر کسی این کار را انجام دهد، عقب‌گرد می‌کند.

خسرو سینایی: داشتم درباره‌ی هنرمند زورکی می‌گفتم، یعنی کسی که خودش را جدی می‌گیرد؛ اما هنرش را نه و به این دلیل من همیشه تو را دوست داشتم. من هرگز با تمام کارهای بزرگی که انجام داده‌ای، در رفتارت تفرعنی ندیدم.

  • شما هیچ‌وقت همکاری مشترکی با یکدیگر داشته‌اید؟

خسرو سینایی: بله چندین بار…

  • شما چرا هیچ‌وقت از آقای سینایی در ارکستر استفاده نکردید.

لوریس چکناواریان: من کارهایی که برایش انجام دادم موزیک فیلم است. اما یکی از کارهایی که برایشان ساختم را با سازهای ایرانی استفاده کردم.

  • لوریس چکناواریان: این نقاشی‌ها همه‌اشان موسیقی هستند

سال‌ها پیش وقتی به کشورهای دیگری می‌رفتم همیشه به موزه‌ها‌ی نقاشی می‌رفتم و به خصوص موزه‌ی نقاشی‌های مدرن پاریس را خیلی دوست داشتم و کارت پستال‌هایی می‌خریدم و با خودم به ایران می‌آمدم. این نقاشی‌ها به من الهام می‌داد. این نقاشی‌ها تبدیل به صدا می‌شدند. سال‌ها بعد به این نتیجه رسیدم که خودم نقاشی کنم و صداهایی که در گوشم هست را روی بوم پیاده کنم و خب از آنجا که از این کارها خیلی استقبال شد، ترغیب شدم که این کار را انجام دهم. البته این نقاشی‌ها تحت تاثیر موسیقی هستند. همه‌اش موسیقی است و در کنار آن تابلوهایی برای یادبود مادرم در سال ۱۹۱۵ کشیدم که همه‌اش نت و موسیقی است و به همین خاطر اسم نمایشگاه را  موسیقی روی بوم گذاشته‌ام.
هر هنرمندی می‌توانند همه کاری انجام دهد. این تابلوها را کشیدم و ممکن است بعضی‌ها بگویند خوب است یا نیست، اینها اهمیتی ندارد، مهم احساسی است که من روی بوم آورده‌ام و اینها به الهام می‌دهند. نقاشی هم تنها کاری نست که علاوه بر موسیقی انجامش می‌دهم؛ داستان‌های کوتاهی دارم که ممکن است چاپ شود و همین به من کمک می‌کند تا به مردم نزدیک شوم. علاوه بر آن ممکن است فیلم هم بازی کنم. پدرم سینما داشته است و به همین خاطر از بچگی با سینما بزرگ شده‌ام و سینمای صامت و کسانی مثل چارلی چاپلین نقش مهمی در زندگی من داشته‌اند. شاید بخواهم که این تجربه‌ها را نیز بکنم.  فیلمنامه را بنویسم و کارگردانی کنم، فقط به این خاطر که یاد بگیرم که چطور می‌شود فیلمنامه نوشت یا بازیگری، ضمن اینکه اینها کمک می‌کند تا آهنگسازی را به شکل بهتری انجام دهم.

  • چه زمان‌هایی نقاشی می‌کنید؟‌

مشخص نیست، زمان خاصی برای آهنگسازی و نقاشی ندارم. ممکن است ۶ ماه نقاشی نکنم و دو – سه هفته فقط نقاشی کنم . این نقاشی‌ها برای فروش نیست، چون من نقاش حرفه‌ای نیستم و نمی‌توانم  جایگزینی برای آنان داشته باشم.

  • در این نقاشی‌ها هم همان حس عاشقانه‌ی شعرها و آهنگ‌هایتان هست؟‌

این رنگ‌ها همه‌اشان عاشقانه هستند. عشق در همه جا هست. در زندگی هست، در مرگ هم هست. حتی شاید در مرگ بیشتر است.

  • چرا؟

چون وارد یک دنیای دیگری می‌شوید. از یک جایی می‌روید و به جای دیگر. عشق در این دنیا واقعی نیست. ما تحت تاثیر زندگی هستیم و به همین خاطر عشق را از دست می‌‌دهیم. عشق واقعی هیچ‌وقت تولد و مرگ ندارد. عشق ابدی است. این دورانی که ما می‌گذرانیم یک تجربه است. مدت بسیار کوتاهی است. یک گذر است. یک فانتزی و  می‌خواهد به آن برسد در موقعیت نیست و می‌خواهد به آن برسد. به هر حال نمایشگاه بیشترشان تحت تاثیر نت‌ها و فرم‌های موسیقی است و البته یادبود مادرم.

  • سید عبدالحسین مختاباد (رئیس کمیته هنر شورای اسلامی شهر تهران): در هنر هیچ چیز اجباری نیست

چکناوریان یک شخصیت شناخته شده برجسته در سطح جهانی و همچنین کشور عزیزمان است. ایشان چند سال پیش هم نمایشگاه نقاشی داشتند که من از آثارشان بازدید کرده بودم. این آثار کاملا در دنیای موسیقی هستند و ایشان احساساتش از موسیقی را روی تابلوی نقاشی آورده است.هنر دو مقوله است، یک مقوله حرفه ای و دیگری هم ذوقی است.  یک هنرمند دوست دارد با ذوق و علاقه شخصی اش در رشته های دیگر هم حضور داشته باشد. خودم هم به خوشنویسی علاقه زیادی دارم و گاهی خطاطی می کنم. در دنیای هنر اجباری در کار نیست، اینجا دنیای نظامی نیست.  هنر ها با هم در ارتباط هستند و به مانند دانه های یک تسبیحند. هنرمندی که در حوزه موسیقی فعالیت می کند به حوزه های دیگر مانند شعر، ادبیات و فلسفه هم علاقمند است. هرچه قدر بیشتر در آن حوزه ها کار کند در زمینه تخصصی خودش موفق تر می شود.
در این نمایشگاه بسیاری از بزرگان حوزه‌ی موسیقی هم حضور داشتند که از چکناواریان گفتند:

  • فرهاد فخرالدینی: لوریس در هنر حل شده است

آقای چکناوریان چه در زمینه شغل اصلی اش، موسیقی و رهبری ارکستر و چه در زمینه های دیگر انسان بسیار پر تحرکی است. ایشان دوست ندارد هیچ وقت بیکار بماند و همیشه در حال انجام دادن فعالیتی است. ایشان به عنوان آهنگساز، رهبر ارکستر و کسی که در مجامع هنری نقشی فعال داشته یکی از هنرمندان خوب کشور ما و فرد بسیار مهمی است. ما چهره های اینچنینی در کشور کم داریم که در هنر حل شده باشند. جایی گفته اند که یکی از آرزوهایشان این است که فیلم هم بازی کنند، ایشان چنین روحیه ای دارند.  دیدگاه خاصی به نقاشی دارد و نقاشی را اینطور می بیند. ایشان با خطوطی که روی بوم آورده، افکار و ایده هایش را بیان کرده است. امروز با اینکه جمعیت زیادی در نمایشگاه حضور داشت همه تابلوها را برای ما توضیح داد که منظورش از هر نقاشی چه بوده است. در دورانی که ما جوان بودیم و آثار پیکاسو را می دیدیم شاید هیچ اسنتباطی از چیزی که کشیده بود نمی توانستیم داشته باشیم ولی دیدیم که بسیار قابل اعتنا بود و روز به روز اعتبار پیدا کرد. زمانی که من جوانی بیست ساله بودم می گفتند یک نقاشی ساده پیکاسو به قیمت های بالایی فروش رفته بود.

ارزش انسان ها بستگی به اعتبارات هنریشان دارد و اینها از انسان چیزی بوجود می آورد که وقتی مجموعه خصوصیات را کنار هم می گذاریم می بینیم شخصیتی مثل لوریس چکناوریان شکل می گیرد. اگر با این دیدگاه به مساله نگاه کنیم متوجه می شویم آقای چکناوریان آن چیزی را که می شنود، کشیده است. من یک فیلم مستند از ایشان دیدم که به ارمنستان رفته بود و چه کارهایی آنجا انجام داده بود که بسیار برای من جالب بود. من همیشه فکر می کردم لوریس وقتی در ایران نیست در آنجا چه کار می کند، بعدا فهمیدم در آنجا فعالیت های دیگری انجام می داد و تبدیل به یک انسان خیلی مهم  در ارمنستان شد. فکر می کردم لوریس در آنجا زندگی بسیار مرفهی داشته ولی بعدا برای من تعریف می کرد آنجا گاهی از سرما تا صبح در یک اتاق می لرزیده؛ یعنی اینکه ما درباره او اشتباه می کردیم. او در ارمنستان و در زمان زلزله به دلیل فعالیت هایش به عنوان قهرمان ملی شناخته شد. امروز هم باید به همین تابلوها با همین دیدگاه نگاه کنیم و بگوییم این اثر لوریس چکناوریان است و هرچقدر از انسان های اینچنینی داشته باشیم یادگار آینده برای ما خواهند بود.

  • آرتاشس تومانیان:

این فرصت خوبی بود که از وجود خانه هنرمندان ایران مطلع شدم و برای من ضروری است که به عنوان سفیر با چنین تشکیلاتی آشنا شوم و با آقای رجبی معمار قرار گذاشتیم که تعاملات بیشتری داشته باشیم. در مورد نمایشگاه نقاشی آقای چکناوریان باید بگویم ایشان از هرنظر صاحب هنر هستند و خوشحالم در این زمینه هم فعالیت می کنند. تائتر، موسیقی و ادبیات رشته هایی هستند که  به طور جدی  آنها را دنبال می کنم. امروز از وجود سالن های مهم تاتر ایران در مجموعه خانه هنرمندان ایران مطلع شدم و قرار شد در اینجا حضور پیدا کنیم و برای فعالیت های آینده برنامه ریزی کنیم.

  • حمیدرضا نوربخش:‌ وجه مشترک همه آثار چکناواریان عشق است

به نظر من همان شعاری که همیشه بر زبان لوریس چکناوریان هست، عصاره حیات، زندگی و حرکت اش عشق است. اگر بخواهیم مصداق واقعی یک هنرمند عاشق را پیدا کنیم، حتما یکی از شاخص ترین آنها لوریس چکناوریان است. آدمی که جهان، همنوعان، اطرافیان، همکاران، دوستان و زندگی را از دریچه عشق نگاه می کند، این انسان هیچ وقت نه مکدر می شود، نه غمگین می شود  و همچنین هیچ وقت منفعل نمی شود. چنین انسانی همیشه انگیزه حیات دارد چون عشق جوهر بی همتایی است که در وجود هر شخصی که قرار بگیرد منشا حرکت و زندگانی خواهد بود. لوریس چکناوریان عاشق زندگی است و به همین دلیل جزء معدود کسانی است که سن و سال برای او فقط یک عدد است. در این چندین سالی که با او آشنایی دارم هیچ تغییری حتی از نظر ظاهری نداشته است و تغییر اش فقط رنگ موهایش بوده که ناگزیر است. ولی به همان اندازه نشاط و انگیزه در او وجود دارد. در چکناوریان هم این مساله هویداست و وجه مشترک همه آثارش عشق است چون همه چیز را از این زاویه نگاه می کند. وقتی روی صحنه به عنوان رهبر ارکستر قرار می گیرد این موج منتقل می شود. مثلا در جشنواره موسیقی فجر که توفیق همکاری با ایشان را داشتم، در تصاویری که از هنرمندان مختلف فیلم ها و کلیپ ها داشتیم، وقتی به تصویر لوریس می رسیدیم سالن یک واکنش دیگری داشت و پر از هیجان بود. اینها در وجودش نهادینه شده و سعی نمی کند خود را اینگونه نشان دهد. هر کسی که یک بار لوریس را می بیند در همان یک بار این حس به او منتقل می شود. ممکن است برای شناخت برخی هنرمندان مجبور باشیم مدت ها با آنها حشر و نشر داشته باشیم تا با روحیه شان آشنا شویم اما در مورد لوریس چکناوریان ممکن است مردم از او آثار زیادی هم نشنیده باشند اما همان تصاویر و فیلم های مستندی که از او در شبکه های مختلف دیده شده، همه را جذب کرده است. چون صداقت وجود دارد و این امر بسیار مهمی است. خیلی از ما وقتی صحبت می کنیم هزاران فیلتر برای خودمان داریم که چگونه رفتار کنیم و چه بگوییم؛ ولی چکناوریان همان است که می گوید. در برخورد با آدم های دیگر و آثار هنری دیگر اگر از چیزی خوشش بیاید به راحتی آن را بیان می کند. درون لوریس چکناوریان یک آینه صیغل خورده است و غبار بر دل ندارد، به همین دلیل آدم ها وقتی با عشق مواجه می شوند سپر می اندازند و موج را دریافت می کنند. برای او آرزوی سلامتی دارم و برای من هم سال گذشته افتخار بزرگی بود که در جشنواره موسیقی فجر وقتی به او پیشنهاد دادم بی درنگ پذیرفت با آنکه مدتها بود فعالیت اینچنینی نداشت.

نمایشگاه نقاشی‌های لوریس چکناواریان با عنوان «موسیقی روی بوم» تا ۵ اردیبهشت دایر است و علاقه‌مندان برای بازدید از این نمایشگاه می‌توانند همه روزه از ساعت ۱۴ تا ۲۱ به نگارخانه استاد ممیز خانه‌ی هنرمندان ایران مراجعه فرمایند.

ارکستر سمفونیک تهران فعالیت خود را از سر خواهد گرفت

ارکستر سمفونیک تهران فعالیت خود را از سر خواهد گرفت

ارکستر سمفونیک تهران فعالیت خود را از سر خواهد گرفت

ارکستر سمفونیک تهران، اردیبهشت ماه به مدت هفت شب در تالار وحدت تهران در حالی روی صحنه می‌رود که «لوریس چکناواریان» – آهنگساز و رهبرِ شناخته‌ شده‌- این ارکستر را رهبری خواهد کرد.

این اولین اجرای ارکستر سمفونیک بعد از اتفاقات و حاشیه‌های فراوانی است که در این مدت و با رفتنِ «علی رهبری» ایجاد شده است. ارکستر سمفونیک تهران با کنسرت مایستری «بردیا کیارس» در این کنسرت تعدادی از سوئیت‌ها، باله‌ها و اپراهای «لوریس چکناواریان» را به اجرا درخواهد آورد. این برنامه از چهاردهم تا بیستم اردیبهشت ماه برگزار می‌شود و وزارت کار نیز همراه با معاونت هنری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، این کنسرت‌ها را با هدفِ کمک به خیریه‌ها برگزار می‌کند.

ادامه مطلب

… و شبم پُرستاره شد

… و شبم پُرستاره شد

از اولین‌باری که لوریس چکناواریان – این آهنگساز پیشین فیلم‌های ایرانی و این رهبر ارکستر طراز اول امروز – در یکی از برنامه‌های جشنوارهٔ موسیقی فجر در تالار وحدت، نوای شورانگیز و حس و حال کم‌نظیر اجراء موسیقی کلاسیک را با مخاطبان ایرانی خود – یعنی زادگاه او – قسمت کرد، چند سالی می‌گذرد؛ اما قطعاً این چند سال در زمینهٔ اجراء موسیقی کلاسیک‌ با سال‌های قبل خود بسیار متفاوت است، چرا که شاید این بهترین و ماندگارترین نوع موسیقی عالم، در این سرزمین کاملاً به حاشیه رفته بود و لوریس، به سبب ویژگی‌های کم‌نظیر خود در اجراء و مهمتر، حسن انتخاب آن از میان این همه قطعه تاریخ موسیقی، نتیجه‌ای را که باید بر جا گذاشت: آشتی مخاطب ایرانی با موسیقی کلاسیک. و این شاید مهمترین دستاورد باشد برای کسی که معتقد است: ”هیچ هنرمندی نباید از خاک خودش دور باشد“. کافی است یک‌بار با او هم‌کلام شوی تا بفهمی اجراهای او در ایران چقدر برای او ”ویژه“ است:
”من خیلی به ایران علاقه دارم. هیچ موقع از آن چندان دور نشده‌ام. هر موقع سفر رفته‌ام، برگشته‌ام. حالا من می‌توانم تظاهر ملی و غیره بکنم، ولی نه. طبیعی است. یک نفر هست که به زادگاه خود عشق دارد و یک نفر ندارد. در من عشق به زادگاه وجود دارد. جائی که در آن به دنیا آمده‌ام و بزرگ شده‌ام خیلی برای من مهم است. هنرمند آن حرفی را که می‌زند باید برای کسانی بزند که در آن خاک با خود او بزرگ شده‌اند. هنرمند از مردم می‌گیرد و به مردم می‌دهد. من الان اگر بروم اروپا و آنجا هرچقدر هم که زندگی کنم، چون آنجا متولد نشده‌ام و جزو فرهنگ آنها نیستم، نمی‌توانم از آنها بگیرم و به آنها برگردانم. این کار را در ایران می‌توانم بکنم و نهایت آن در ارمنستان، فرهنگ من این است.“
مسئلهٔ آشتی مخاطب ایرانی با موسیقی کلاسیک زمانی بالنده‌تر به‌نظر می‌رسد که بدانیم به جز چند کشور، مسئلهٔ مخاطب موسیقی کلاسیک خود یکی از مشکلات اصلی است. چکناواریان مسئله کمتر شدن مخاطبان موسیقی کلاسیک را چنین تحلیل می‌کند:
”در مرور زمان، دموکراسی و زندگی ماشینی که پیش آمد، پول بیشتری به‌دست مردم آمد و درآمد جوان‌ها خیلی بیشتر از مثلاً پیرترهائی بود که موسیقی کلاسیک گوش می‌کردند. از طرفی اشراف که از موسیقی کلاسیک حمایت می‌کردند، کم شدند و دولت‌ها باید حمایت می‌کردند. در نتیجه کم شدن مخاطب، درآمد موسیقی کلاسیک هم کم شد. از طرف دیگر پاپ و چاز درآمد خیلی زیادی دارند چون تعداد نوازندگان خیلی کم است. فقط سه چهار نفر هستند، اما آن طرف در موسیقی کلاسیک، صد یا دوست نفر می‌نوازند. ضمن اینکه شنیدن موسیقی پاپ و جاز خیلی ساده‌تر است و جوان‌ها ترجیح می‌دهند چیز ساده بشنوند تا اینکه یک چیز سنگین گوش کنند. همین‌طور اینکه جوان‌ها حالا پول بیشتری به‌دست می‌آورند و با خریدن سی‌دی و رفتن به این کنسرت‌ها، به آن رونق می‌دهند. اگر سیصد، چهارصد سال اشراف و پول آنها وجود داشت، آنها موسیقی کلاسیک گوش می‌کردند، اما حالا فرق می‌کند. حالا می‌گویند شاید پنجاه سال دیگر کسی به دنبال موسیقی کلاسیک نباشد. اما باور من نمی‌شود. یک ثروت بزرگی است که به ما رسیده و فکر می‌کنم هر دولتی وظیف دارد این فرهنگی را که به ما رسیده، نگاه دارد. هرچقدر هم که خرج آن زیاد باشد. شما فکر می‌کنید اپرای وین اگر تمام بلیت‌های خود را بفروشد، حتی پول دربان‌های آن درنمی‌آید.“
کوشش برای زنده نگه‌داشتن موسیقی کلاسیک، به جز کمک دولتی که بخش بسیار مهمی است، به مسئله تربیت و عادت دادن گوش برای شنیدن موسقی جدی هم برمی‌گردد: ”بچه‌هائی که در آلمان یا اتریش زندگی می‌کنند، از همان بچگی آنها را می‌برند اپرا و باله. از همان موقع سمفونی گوش می‌کنند. موسیقی‌هائی مثل بتهوون و موتسارت فقط علاقهٔ نمی‌خواهد، فهم هم می‌خواهد. باید سطح فهم شنونده بالا باشد که بتواند بفهمد. مثل اینکه هر کسی که الفبای فارسی را بلد باشد نمی‌تواند که مولوی بخواند. این است که از بچگی باید بار بیایند. این کار را در ایران هم می‌شود کرد. اگر بچه در مدرسه راجع‌به بتهوون و موتسارت و همین آهنگسازان ایرانی بشنود و بخواند، بعدها خودبه‌خود به شنیدن موسیقی آنها علاقه‌مند خواهد شد. فرهنگ را به بچه باید از همان بچگی یاد داد.“
چند سال پیش طرح این نکته که بیست شب پیاپی اجراء موسیقی کلاسیک با مخاطبی انبوه و سالنی سرشار از جمعیت مواجه خواهد بود؟ شوخی به‌نظر می‌رسید. اما در اجراهای لوریس شبی نیست که تالار مملو از جمعیت نباشد و به عده‌ای بلیت نرسیده باشد. (استادی که همه به او احترام می‌گذاریم، اعتراض کرده بود که چرا بیست شب تالار را در اختیار چکناوایان می‌گذارند و فقط سه شب را به کنسرت او اختصاص می‌دهند. پاسخ مشخص است: چکناواریان مخاطب را می‌شناسد و هربار کار تازه‌ای ارائه می‌کند، اما ان استاد گرامی، سال‌ها است که با ارکستر توانائی که در اختیار او است، غالباً به اجراء چند قطعهٔ تکراری دل خوش می‌کند.) جز این رفتار حرفه‌ای و شخصی لوریس آن‌قدر دوست‌داشتنی است که جدای خود، ستایش همگان را برمی‌انگیزد. آن‌قدر دل صاف و ساده و بی‌غل و غش و بی‌کینه‌ای دارد که گمان می‌کنی با یک کودک معصوم حرف می‌زنی و نه کسی که ۶۷ سال از عمر او می‌گذرد. شاید هم این ویژگی او است که اعضاء گروه خود را همیشه این‌چنین هماهنگ می‌کند: ”رهبر ارکستر از لحاظ رفتار باید طوری باشد که بتواند نوازندگان را متحد کند. باید آدمی باشد که بتواند یک گروه پرجمعیت را با خود همراه کند و آنها حرف او را قبول کنند. اما نباید دیکتاتور مابانه رفتار کند.“ چهرهٔ او احمد شاملو و حرکات نمایشی او روی صحنه، گاه چاپلین را به‌ خاطر می‌آورد، به هیچ چیز جز کار جدی فکر نمی‌کند. به قول خود او، تمام برنامه‌های او جدی است، اما برخلاف غالب کنسرت‌های کلاسیک خشک نیست. او با جسارت تمام دیوار بین ارکستر و مردم را می‌شکند و آن دو را به هم نزدیک می‌کند؛ تماشاگر هم جزوی از ارکستر می‌شود. بارها دیده‌ایم که تماشاگران کنسرتی خواسته‌اند ارکستر را همراهی کنند و رهبر ارکستر با اخم برنامه را قطع کرده، اما لوریس به موقع مشتاقانه از تماشاگر خود دعوت می‌کند که به همراه ارکستر دست بزند و همین‌طور ساکت ننشیند. همین خصلت لوریس است که اجراهای او از پولکاهای اشتراوس را جذابتر و به یاد ماندنی‌تر می‌کند. جز این او ابائی ندارد که ارکستر را به صحنهٔ نمایش تبدیل کند و خود او کارگردان و بازیگر اصلی این نمایش باشد. (تا آنجا که مثلاً هفت‌تیر می‌کشد و به یکی از اعضاء گروه خود که به‌طور نماشی ”خارج“ می‌‌زند، شلیک می‌کند!) خود او می‌گوید: ”این جزئی از اخلاق من است که سعی می‌کنم خودم را با مردم یکی کنم. رهبرهائی هستند که سعی می‌کنند خودشان را از مردم دور کنند. ولی بیشتر رهبران ارکسترهای امروز دنیا سعی می‌کنند خودشان را به مردم نزدیک کنند. آن سرحد و دیواری که بین مردم و رهبر ارکستر وجود داشت حالا دیگر به‌کار نمی‌آید … مردم ما با مثلاً آلمانی‌ها فرق می‌کنند. مردم ما شادی دوست دارند. بعضی موقع دوست دارم تماشاگر احساس نکند که من روی صحنه‌ هستم و با او فاصله دارم … اینجا به این کارها عادت نکرده‌اید. اینجا معمولاً این‌طور بوده که رهبر ارکستر بیاید روی صحنه و خیلی جدی اجراء کند و برود. آن زمان گذشته. باید مردم عادت کنند که اجراء کنسرت یک شادی است، یک دوستی است. اگر تماشاگر با حالت جدی بخواهد فقط یک قطعه را گوش کند و برود، خب می‌رود صفحه را می‌خرد و گوش می‌کند. سالن کنسرت کسی می‌آید که می‌خواهد با رهبر ارکستر تماس داشته باشد. موقع شوخی، شوخی است و موقع جدی، جدی.“
شاید رمز موفقیت لوریس در این نکته نهفته باشد که معتقد است: ”هنر باید خیلی ساده باشد. هنر در سادگی است. نویسندگان بزرگ آنها نیستند که تراژدی نوشته‌اند. نویسندگان بزرگ آنهائی هستند که کمدی نوشته‌اند.“ برای همین لوریس ابائی ندارد که در میانهٔ یکی از کنسرت‌های خود اعلام کند که قطعات ظاهراً ساده و سبک اشتراوس را به اندازه‌ٔ کارهای موتسارت دوست دارد.
یک علاقه‌مند پیگیر، می‌توانست با تماشای کنسرت‌های سه چهار سالهٔ اخیر چکناواریان، شماری از بهترین و زیباترین قطعات تاریخ موسیقی را با اجرائی طراز اول، شاهد باشد: از ”عروسی فیگارو“ موتسارت تا ”کارمن“ ژرژ بیزه، از سمفونی شمارهٔ ۹ بتهوون تا رقص ”کان‌کان“ شاکاریان، از رقص‌های ”پولووسیان“ برودین تا ”سوئیت ایرانی“ ماویسا کالیان و … و بالاخره اجراهای کم‌نظیر از یوهان اشتراوس به‌ویژه ”ریش‌تراش“ که همهٔ حضار را همیشه به وجد می‌آورد. خود او یک‌بار در میانهٔ اجراء گفت: ”اگر نیمه شب هم مرا از خواب بیدار کنند و بگویند بیا اشتراوس اجراء کن، حتماً می‌آیم!“
اما چند کار اصلی و اساسی لوریس طی این چند سال نوعی بازگشت به ادبیات اسطوره‌ای این سرزمین است: ”اپرای رستم و سهراب“، ”شیرین و فرهاد“ و ”خسرو و شیرین“. خود او دربارهٔ منشاء این رویکرد چنین می‌گوید: ”پدرم از زندان استالین فرار کرد و مادرم از قتل‌عام ترکیه و آمدند به ایران و من در بروجرد متولد شدم. خواه‌ناخواه از بچگی داستان‌های ”رستم و سهراب“ و ”شیرین و فرهاد“ را شنیده‌ام و اتفاقاً به این داستان‌ها خیلی علاقه داشتم. به‌عنوان یک آهنگساز ایرانی نسبت به آنها حس غریبی دارم. شیرین و فرهاد یک داستان عمومی است برای تمام دنیا، مثل مولوی و حافظ که ایرانی هستند اما به مردم دنیا تعلق دارند، مثل شکسپیر، گوته، تولستوی و کسان دیگر. من علاقهٔ زیادی به ”رستم و سهراب“ و ”شیرین و فرهاد“ داشتم و ترجمهٔ آنها را همه به آلمانی و انگلیسی خوانده بودم. خودم ۱۶ آهنگ عاشقانه نوشته‌ام و احساس می‌کردم که ارتباط نزدیکی با آهنگ ”شیرین و فرهاد“ دارم. خب من حالا ۶۷ ساله هستم و در زندگی قاعدتاً چندین‌بار عاشق شده‌ام، چندین‌بار شکست خورده‌ام و چندین‌بار موفق شده‌ام شاید. یعنی زیبائی عشق را دیده‌ام و شوربختی خود را هم چشیده‌ام. ثروت آدم در زندگی این‌طور نیست که چه چیز مادی دارد، ماشین دارد یا خانه دارد. عشق بزرگترین ثروت است. ثروتی از این بالاتر وجود ندارد. کسی که عشق دارد به چیزی احتیاج ندارد. خب من در ۶۷ سالگی این تجربه‌ها را داشته‌ام و خودم را از این لحاظ آدم بسیار ثروتمندی می‌دانم. خیلی احساس نزدیکی به ”خسرو و شیرین“ داشتم. این عشق مثلثی یک عشق فانتزی مثل رومئو و ژولیت نیست. خیلی دنیائی است. خیلی ساده است؛ دو نفر عاشق یک نفر هستند و آن خانم یکی ار دوست دارد. من اصلاً داستان عشق خودم را نوشتم. خوشحالی و غم خودم را نوشتم. در نتیجه فکر می‌کنم حاصل آن موفقیت‌آمیز بوده. ”رستم و سهراب“ را هم از بچگی خیلی دوست داشتم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم نوشتن آن این‌قدر سخت باشد. تحقیق کردم دربارهٔ زورخانه، تعزیه، عزاداری و هر چیز مربوط دیگر را مطالعه کردم. با وجود این ۲۵ سال طول کشید تا رستم و سهراب را بنویسم. هشت‌بار از ابتدا تا انتهاء نوشتم و هشتمین‌بار بود که دیگر زوم نرسید و تمامش کردم. همین اجراء شد و خوشحالم که موفق شد.“ و پس از آن این‌بار لوریس باز با رجوعی به نظامی، ”لیلی و مجنون“ را اجراء کرد. برخلاف اجراء ”خسرو و شیرین“، این‌بار تمام متن را خود لوریس ننوشت و دست به ابتکار تازه‌ای زد: انتخاب موسیقی از آهنگسازان برجسته. در چنین شکلی است که به زعم مارسل دوشان فقط ”انتخاب هنرمند“ اصل می‌شود؛ نوعی ”اینستلیشن“ که از هنرهای تجسمی وام گرفته شده و خب فقط بعد از تماشای این کنسرت زیبا است که می‌شود فهمید نگاه هنرمند فقط در همین ”انتخاب کردن“ چقدر مهم و کلیدی است (نگاه کنید که قطعهٔ بی‌نظیر و افسانه‌ای ”آداجیوی“ آلبینونی در پایان کار چقدر با انتهاء تراژیک قصهٔ لیلی و مجنون هماهنگ است و گوئی که اصلاً براساس آن نوشته شده و خب مگر این‌ نیست که هنر به شکل‌های مختلف در هنرمندان گونه‌گون دوره‌های متفاوت تکرار می‌شود؟!)تمام نقل‌ قول‌ها برگرفته از گفت‌وگوی نگارنده با لوریس چکناواریان است.


خرید وی پی ان
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است